تبليغاتX
farvahar

farvahar

حساب جاری ذهنم هنوزمسدودست/وشعر گفتن بااین حساب بیسودست(م.ف)

ورشکسته

belakhare etefagh oftad mesle hame terajedy ha. dar iek shabe sard e zemestani...

va tane nahife man mesle iek saghe khoshkide zemestani zarbe birahmane tabaresho tahamol nakard.

shekastam va baraie avalin bar dar hame ie omram oftadam va khodamo sepordam be bad be ab...


ehsase iek maro daram ke mikhad pust bendaze. hami ke mishnakhtam harchand ghashange harchand dusesh daram ama dige vassam kuchike dare shekafte mishe va dar kamale vahshat va negrani shahede tavalode mojude gharibi hadtam.

ehsase iek maro daram ke dare pustesh tarak mikhore. nemidunam az ziresh iek ejhdehaie tarsnak dar miad ia ie parvane ghashang!


in weblog ro tatil mikonam ta ie proje bozorgtaro shoru konam.

+ نوشته شده در  شنبه 24 دی1390ساعت 18:11  توسط فروهر  | 

یک گاز سیب پل به جهانی جدید تر

داستان جديدمو فصل به فصل تو بلاگ مي گذارم و همزمان ويرايش هم  ميکنم. منتظر نظراتتون هستم

لطفا براي هر فصل جدا نظر بذاريد. برای خواندن بهتر داستان کافیه روی عنوان هر فصل از فهرست زیر کلیک کنید:

 فصل اول: کوه یخی                                     فصل دوم: ملاقات با فشفشه

فصل سوم: خداشناسی                              فصل چهارم: قهوه تلخ

فصل پنجم: در پیشگاه عدل الهی                   فصل ششم: قهرمان زمين

فصل هفتم: مردي به طرح قتل خدا فکر ميکند

فصل هشتم: يک گاز سيب...                        فصل نهم: يک لحظه پس از ابديت

فصل دهم: دخان                                         فصل یازدهم: متروک ترین نقطه دنیا

+ نوشته شده در  شنبه 15 مرداد1390ساعت 13:44  توسط فروهر 

پست عاشورا:

دوست صاحب ذوق و ادیب و حافظ شناسی می گفت که خواجه این غزل را در رثای واقعه کربلا و بویژه از زبان حضرت زینب گفته است.

صرف نظر از ادعای مالکیتی که بر همه اشعار حافظ دارم و معتقدم هر غزلش را برای یک حالی از احوال من (من نوعی که به تعداد نوع بشر تکثیر می شود) سروده است. این غزل برای من حال و حکایت دیگری دارد. چنان که ورد گاه کاه زبانم است و دو بیت آن را بر کاغذ دیوارکوب اتاقم کردم.

با همه ی ارادت و احترام تقدیم به آفریننده واقعه ی کربلا و  شاعر حقیقی عشق:

زان يار دلنوازم شكري است با شكايت 
                                                    گر نكته دان عشقي بشنو تو اين حكايت
بي‌مزد بود و منت هر خدمتي كه كردم 
                                                     يارب مباد كس را مخدوم بي‌عنايت
رندان تشنه لب را آبي نميدهد كس 
                                                     گويي ولي‌شناسان رفتند از اين ولايت
در زلف چون كمندش اي دل مپيچ كانجا 
                                                     سرها بريده بيني بي‌جرم و بي‌جنايت
چشمت بغمزه ما را خون خورد و مي‌پسندي 
                                                     جانا روا نباشد خونريز را حمايت
در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود 
                                                      از گوشة برون آي اي كوكب هدايت
از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نيفزود 
                                                       زنهار از اين بيابان وين راه بي‌نهايت

اي آفتاب خوبان ميجوشد اندرونم 
                                                        يكساعتم بگنجان در سايه عنايت
اين راه را نهايت صورت كجا توان بست 
                                                        كش صد هزار منزل بيش است در هدايت
هر چند بردي آبم روي از درت نتابم 
                                                        جور از حبيب خوشتر كز مدعي رعايت
عشقت رسد بفرياد ار خود بسان حافظ 
                                                         قرآن زبر بخواني در چارده روايت

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آذر1390ساعت 7:0  توسط فروهر  | 

شخصیت پردازی

بعضی آدم ها در همان نگاه اول جذبت می کنند و گرفتارشان می شوی. چیزی در ظاهرشان، نگاهشان، حرکاتشان میخ کوبت می کند جذبت می کند به بندت می کشد. نمونه ای از آن را می توان در جاذبه دخترکان شوخ چشم عصر حافظ و یا لوند و دلربای روزگارخودمان دید. اما این طیف وسیع تر از این گروه خاص است. پیرمرد متینی که در همان ابتدای نشستنش روی صندلی پارک با غم نگاهش به بازی بچه ها جذبت می کند نمونه دیگری از این آدم هاست.

برخی شخصیت ها در طول زمان اسیرت می کنند. شاید مدت ها همکاری همفکری وخلاصه زمان نیاز است تا بتوانند گوهر خود را به تو بنمایانند. در مورد دافعه انسانها هم همین طور است. همان گروه اول می توانند به سرعت یا در مرور زمان تو زرد از آب در بیایند. و گروه دوم هم ممکن است طی یک حادثه ناگهانی یا به موازات گذشت زمان از گوشه ذهنت خارج شوند.

البته این بحث بسیار جدی تر و مفصل تر از این حرف هاست. فلسفه جاذبه و دافعه ساعت ها و کتاب ها مطلب و بحث دارد. اما تفسیر آدم ها از افراد و رویدادها به میزان همزاد پنداری و درک و تطابق پدیده ها و ادراکات با ارزش ها و درونیاتشان مرتبط است.

در داستان نویسی مبحث شخصیت پردازی جایگاه ویژه ای دارد، و به نظر من سخت ترین کار نویسنده است. این که بتوانی یک شخصیت خود را در ذهن خواننده چنان خلق کنی که دلبسته اش شود و از رنج ها و تالماتش متاثر گردد. و در مورد شخصیت دیگر حتی مرگی دلخراش آب را در دلش تکان ندهد.

+ نوشته شده در  شنبه 19 آذر1390ساعت 8:5  توسط فروهر  | 

مصطفی اباصلتی

پسر مودب سر به زیر و دوست داشتنی که علاقه و پشت کارش تو داستان نویسی باعث شد این پست رو براش بنویسم. چند جلسه ای در کارگاه های من در دانشکده پزشکی شرکت کرد و خیلی زود راه خودشو پیدا کرد و جذب کلاس های استاد نوری در حوزه هنری خراسان شد و وفادارانه جلسات رو دنبال کرد و چنان آرام و به تدریج پیشرفت کرد که امروز شاهد دومین اثر حرفه ایش هستیم. که نوید بخش آینده ای درخشان است:

http://butiqa.blogfa.com/post-305.aspx


+ نوشته شده در  شنبه 21 آبان1390ساعت 18:50  توسط فروهر  | 

تزریق مفاهیم

بعضی داستان ها در حین روایت خود به بیان مضامین یا معانی و تصویر هایی چالش برانگیز می پردازد و در این بین با زبان شخصیت داستان به بیان یک دیدگاه یک تحلیل یا یک طرز فکر همت می گمارد گاهی این مفاهیم چنان موفق عمل می کند که ناخود آگاه خواننده با آن همزاد پنداری کرده یا به نوعی تحت تاثیر قرار می گیرد نمونه های موفق آن را می توان در آثار هاینریش بل و سالینجر به وفور یافت چنان که حین خواندن ناتور دشت بارها به خودت می گویی عجب من کی در مورد این موضوعات با سالینجر بحث کردم؟...

در مورد داستان هایی که راوی اول شخص دارند این قضیه واضح تر و راحت تر به چشم می آید. به نظر من این از امتیازات زاویه اول شخص است. شما می توانید در قالب سخنان راوی در بین روایت یا از زبان هر شخص دیگری که نقل قول می کنید در مورد یک موضوع مفصلا ابراز فضل کنید و یا با زیرکی و بی طرفانه پوچ بودن یک مفهوم را به سخره بنشینید. چنان که خواننده بیچاره حتی نتواند در ذهن خود به آن انتقاد کند چرا که شما این را تنها از زبان یک شخصیت در قالب یک روایت به ذهن او تزریق کردید نه میز گردی است و نه کرسی آزاد اندیشی!

در زیر به یک نمونه از کار عباس معروفی در تماما مخصوص اشاره می کنم که برای خود من جالب بود:

...وقتی که موزیک را قطع کردم و روبه رویش نشستم دیگر ما هیچ حرفی نداشتیم. او دیگر سئوال هایش را پی نگرفت و من همچنان ساکت ماندم.  فهمیدم زمانی که تحمل فرهنگ همدیگر را نداریم، حرفی هم نداریم.

فرهنگ زبان نمی طلبد، باید دل گرو گذاشت. گاهی پوشش ها و روکش ها نمایشی است، برای نگه داشتن مرزها. مرزها هم نمایشی است برای جدا کردن فرهنگ ها. آدم ها را نمی شود به صرف زبان ها و فرهنگ ها از هم سوا کرد، در جنگ ها و مصیبت ها که همه نیازمند و یکسان می شوند، فرهنگ بشری با زبان انسان اولیه به همه چیز فرمان می راند، آن وقت زمان تفاهم است و نقاب ها فرو می افتد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آبان1390ساعت 9:28  توسط فروهر  | 

تماما مخصوص

رمان عباس معروفی رو می خونم: "تماما مخصوص"

بی شک او از نوادر داستان نویسی معاصر ماست گل وحشی میان بیابانی شور بوی هوشنگ گلشیری می دهد  اما

کتاب هایش آکنده از فضای سرد زمستان است که همراه با واژه ها  از چشم ها و گوش هایت وارد می شود. گاهی هم که آه می کشی ریه هایت را سنگین می کند...

قبلا از او پیکر فرهاد، و سمفونی مردگان را خوانده ام اما این یکی را در شرایط عدم تعادل روحی و مستی هرزه گونه ای می خوانم چنان که  انگار مست از دو و نیم بطری آبجویم و او مرتب به من تنه می زند تا زمین بخورم و دیوار را چنان جابه جا میکند که قادر به یافتن راه خروج نیستم. در این ایام وایناختن که برای غریبه ها و دربه درها غصه عجیبی دارد، در کنار قفس سگ هایش ظاهر می شود تا اضمحلال روح و پوکیدن جسمم را به نظاره بنشیند. هر جایی را که نگاه می کنم برف است چنان به خودم می لرزم که با وجود تهوع نیم بطر دیگر آبجو را سر می کشم تا خودم را روی موزاییک های جدید هتل بالا بیاورم و بعد

گرما مانند آتشی درونم زبانه می کشد  نگاه که می کنم درخت سفیدی به سمتم می آید که یکه طنابی حلقه شده به شاخه هایش مرا به خود می خواند لحظاتی آن را دور گردنم می یابم و بعد همه جا پر می شود از درخت هایی که اجسادی از آن حلق آویز شده اند.

و او در گوشه دیوار نظاره ام می کند با همان موهای بلند سیاه که گاه فرق باز می کند و گاه ان را روی سرش گپه می کند با لب های نازک و همیشه مرطوبش که مشخصا تازه ماتیک زده درست وقتی که زنگ خانه شان را زدم. آه دختر چقدر از هم دور شدیم نمی دانم چرا حتی تصویرت هم در ذهنم بند نمی شود. چه شکلی بودی لیدا؟

فقط گاهی حساب کار از دستش در می رود انگار که نزدیک است همه چیز از روی کاغذ بپاشد بیرون. بی اختیار یاد کافه پیانوی فرهاد جعفری می افتی اما این یکی کپی ناشیانه ای نیست روایتی است از جنس تجربیات لخت نویسنده که عباس هیچ تلاشی برای پوشاندنش نمی کند و همین در میان سرمای حیرت آور کتابش تا سر مرزهای مرگ و جنون می کشاندت خودت را در حال دویدن در آخر دنیا می بینی و اول چیزی که آرزو می کنی یک گلوله است که مستقیم در جمجمه ات بنشیند و دوم آنکه بالاخره از این مرز کوفتی بگذری و خودت را در خیابان "چه در" پاکستان ببینی در انتظار اتوبوس و پاسپورت جعلی که تو باید خودت را شکل عکسش بکنی

اینجا در بیابان های منتهی به مرز فقط صدای سگ می آید زوزه های بی وقفه، صدای یکیشان مانند پتک بر وانگ ترک خورده ای می کوبد و بر شقیقه هایت جالت ضربان دست می دهد. و تو می دانی که باید بگذری با یا بدون موسی زابلی! مانتویش رامی کشی و با سرعت می دوی اگر بمانی تبدیل به اجسادی ماقبل تاریخ می شوی که دنده هایش از خاک بیرون است. و بعد و قتی که به تیرک چوبی که با تکه ای علب روی پآن مرز را جدا کرده اند می رسی دستانت خالی است. در شلوغی خیابان مصدق گمش کردی...

و اما برای من هزار سال است که گمت کردم

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آبان1390ساعت 12:0  توسط فروهر  | 

من بی حوصله ی شاکی رنجور زمان

و به بهانه زیبای ازدواج دوست عزیزم مجتبی نادری ...

یک شعر زیبا از استادمحمدعلی بهمنی تقدیم به همه بیقراری های عاشقانه اش:

اينجا براي از تو نوشتن هوا كم است
 دنيا براي از تو نوشتن مرا كم است
اكسير من نه اينكه مرا شعر تازه نيست
 من از تو مي نويسم و اين كيميا كم است
دريا و من چه قدر شبيهيم گرچه باز
من سخت بيقرارم و او بيقرار نيست
 با او چه خوب مي شود از حال خويش گفت
 دريا كه از اهالي اين روزگارنيست
امشب ولي هواي جنون موج ميزند
دريا سرش به هيچ سري سازگار نيست
 اي كاش از تو هيچ نمي گفتمش ببين
دريا هم اينچنين كه منم بردبار نيست

 

ویک شعر زیبا ازو که آه نهادمن بی حوصله ی شاکی رنجور زمانست!

 

خودمانیم!...

عمریست که ما چشم به راه خودمانیم

در حسرت یک نیم نگاه خودمانیم

از چاله گذشتند همه ساده ولی ما

نزدکترین طعمه به چاه خودمانیم

هرگز به تعادل نرسیدیم در امیال

ما برده این خواه و نخواه خودمانیم

نفرین شده‌ایم از لب گیرای خود آخر

ما بغض فروخورده آه خودمانیم

برداشته‌اند از سرمان هرچه کلاه است

یک عمر به دنبال کلاه خودمانیم

پیدا نشدیم آن همه گشتیم، نگردید

ما سوزن گمگشته کاه خودمانیم

قاصر خودمانیم مقصر خودمانیم

محکوم به اقرار گناه خودمانیم

حاجت به دم و روبه و قاضی نبود خود

در محکمه عدل گواه خودمانیم

از ماست که بر ماست شکایت نتوان کرد

خود رعیت و و داروغه و شاه خودمانیم

هرقدر زمین موجب تشکیل خسوف است

ما هم سبب بخت سیاه خودمانیم

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 19:52  توسط فروهر  | 

یک گاز سیب پل به جهانی جدیدتر (11)

فصل یازدهم: متروک ترین نقطه دنیا

آمدم بازهم نبودی، هرجای عالم مخفی بشوی پیدایت می کنم {طلبکار}

(حک شده با میخ بر درب فلزی خانه همسایه)

 

دوشنبه گذشته حدود 200 نفر از افرادی که گویا به حد جنون از شرایط موجود عاصی شده بودند با گذر از موانع امنیتی بدون هیچ اخطاری به قصد ضرب و جرح وارد خانه من شدند. خوشبختانه حدود سه روز قبل من آن جا را با چهره مبدل به قصد مکان نامعلومی  ترک کردم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 مهر1390ساعت 8:54  توسط فروهر  | 

یک گاز سیب پل به جهانی جدید تر (10)

فصل دهم: دخان

 

پس در انتظار روزى باش كه آسمان دودى نمايان برمى‌آورد، كه مردم را فرو مى‌گيرد؛ اين است عذاب پر درد. [مى‌گويند:] «پروردگارا، اين عذاب را از ما دفع كن كه ما ايمان داريم.» آنان را كجا [جاى‌] پند[گرفتن‌] باشد... (سوره دخان آیه 10 تا 15)

 

بزودی علایم ثانویه فقدان خدا آشکار شد. مرگ و میرها پایان یافت و مرده شورخانه ها تعطیل شد. و گورستان ها می رفت که تبدیل به پارک یا بنای تاریخی گردد. تولد واقعه ای خیالی شده بود. زایشگاه ها تغییر کاربری پیدا کرد. و فرزند دارشدن تبدیل به رویایی دور و دراز گردید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 21 مرداد1390ساعت 22:59  توسط فروهر  |