تبليغاتX
farvahar
farvahar
templates for Your weblog List of Iranian Top weblogs
زنبور ناعسل

زنبور ناعسل

یک تکه ناجور با بقیه باغ بود. یاس کوچک سفید با گل برگ های کوچولو که توی نور خورشید می درخشیدند. وقتی نزدیکش می شدم گلبرگ هایش را جمع و یکباره باز می کرد و عطر سحر انگیزش را در فضا رها می نمود.

تقصیر خودش نبود، دست بی رحم باد او را از مادر و سایر گل های هم نوعش جدا کرده بود و به این گوشه ی باغ پرت کرده بود. حتما تنهایی خیلی عذابش می داد. و این تنهایی باعث شده بود چیزی در مورد من نداند. هر وقت نگاهش به چشم های قلمبیده و شکم زرد راه راهم می افتد به جای این که رویش را برگرداند و پنهان شود، لبخند معصومانه ای تحویلم می داد.

احتمالا او هم همان اشتباه وحشتناک بقیه را مرتکب شده بود. مگر هر حشره ی زردی که روی شکمش خط های سیاه داشته باشد و از شهد گل ها تغذیه کند، زنبور عسل است؟ حتی اگر بتوانی درجا پرواز کنی و تمام تنت هم بوی موم بدهد باز هم دلیلشان کافی نیست.

آخر من که کندو ندارم. یعنی اول داشتم. در یک روز بهاری که پس از یک پرواز نفس گیر توانستم همه ی زنبور های دیگر را جا بگذارم و پا به پای ملکه پرواز کنم، شدم جفت ملکه. روز باشکوهی بود، داغ بودم و مست غرور...

اما پس از ساعتی که خسته از پرواز و گرم از هم آغوشی به کندو باز گشتم، درهای کندو بسته بود. به همین سادگی. من و دویست سیصد زنبور نر دیگر رانده شده بودیم. نه حرف سودی داشت، نه التماس؛ این قانون کندو بود. این همه مدت فقط برای همین چند ساعت بزرگمان کرده بودند. خواستم با سایر رانده شده ها کندوی جدیدی بسازم. اما، چنان کینه ام به دل داشتند که فقط حمله نکردند – آنهم بیشتر از ترس هیکل گنده و نیش مرگ بارم بود. سعی کردم زنده بمانم تا فرزندانم متولد شوند "که درهای کندو باز به رویم گشاده شود". ولی این ها نیز جز قانون کندو نمی دانستند...

 

اما هنوز نمی فهمم چگونه است که هنوز یاس سفید به رویم لبخند می زند؟ آیا هنوز محافظان کندو عکسم را در این قسمت باغ پخش نکرده اند؟ یا پروانه های فضول این جا را بلد نیستند که شب تا صبح بنشینند و برایش شایعات هولناک تعریف کنند؟

به این چیزها اهمیتی نمی دهم. برای آن که زنده بمانم مجبور بودم سر شهد گل با ساکنین کندو رقابت کنم. انتهای قلاب مانند نیش خود را کندم. و باقی مانده اش را چنان تیز کردم که سلاحی مرگبار شود. روزها تنها سرگرمیم این بود که زیر گل های معطر کمین بگیرم و زنبور هایی را که از کندو برای خوردن و حمل شهد آمده اند، غافلگیر کنم. و بعد با نیش تغییر شکل یافته ام هلاکشان کنم. گاهی هم که زنبور تنهایی نمی یابم وقتم را با شکنجه ی پروانه ها می گذرانم. البته گل ها نیز باید در اجرای این نقشه کمکم می کردند وگرنه، طعمه ی زخم هایی دردناکشان می کردم.

چند تایشان، کاملا حرفشنوی دارند. به خصوص یک غنچه ی رز صورتی که با عشوه هایش چنان صید را افسون می کند که به راحتی می توان از پشت کارش را ساخت. این و یک بنفشه ی کوچک، دو تا یاس زرد و چند تا رز قرمز ناموس من هستند. گل هایی که هیچ حشره ی زنده ای جز من بر رویشان ننشسته است. ولی خوب اینها نیز از دست خشونت من امنیت ندارند.

بقیه شان آنقدر احمقند که سعی می کنند با تکان برگ یا پرچمشان به صید علامت دهند. یا گاهی دچار احساسات می شوند و قطره های شبنمشان طعمه را خبر می کند. پس منصفانه است که پس از زنبور بدبخت طعم خشم مرا بچشند.

اما این یاس کوچک با آن ژست معصومانه اش اعصابم را خورد کرده است. چندین بار خواستم به سراغش بروم و چندتا از گلبرگ هایش را بکنم. یا زخمی دردناک بر صورتش بزنم. اما هر بار فقط بالای سرش چرخیدم و تماشایش کردم و دست از پا درازتر برگشتم.

مدتهاست دیگر شهد گل نمی خورم. پس دیگر رقابت برایم بی معناست. می کشم تا لذت ببرم! گاهی هم از روی عادت. این چند وقت که گوشت هم می خوردم، هیکلم بزرگتر و خویم تندتر شده بود. رنگم هم مدتیست تیره تر شده است. اگر بتوانم صدای بال زدنم را هم عوض کنم شاید دیگر کسی خیال نکند زنبورم.

اما هنوز یاس سفید مرا به چشم یک زنبور عسل می بیند، حتی وقتی روی سرش پرواز می کنم و نیش تیزم را نشانش می دهم. در نگاه تازه بالغش می بینم که سعی می کند مجذوبم کند. خواهش هوسناکش را می بینم که دعوتم می کند بنشینم. وقتی پشت می کنم تا بازگردم، سرم گیج می رود!

نمی دانم سرنوشتم چه خواهد بود. کی و کجا خواهم مرد؟ آن چه مسلم است مدت زیادی به این وضع نمی توانم ادامه دهم. برای من همین قدر هم که زنده مانده ام خرق عادت است. اما دیری نمی گذرد که قوایم تحلیل رود و عکس العمل هایم کند. آن وقت است که در یک نبرد نابرابرانه با سربازان کندو هلاک شوم. شاید هم قبل آن به من خیانت شود، توسط یکی از گل های وفادارم. و شب هنگام جایگاه استراحتم لو برود. و در خواب کارم را بسازند. هیچ طرح قطعی برای زندگی ندارم و حتی دلیلی! جز همین یاس سفید و این حس غیر قابل کشف. یک دلیل مسخره برای ماندن به انتظار مرگ.

چند روزیست به رفتن فکر می کنم، و هرچه بیشتر می اندیشم، راسخ تر می شوم. به هیچ کس نمی گویم، حتی رز صورتی که در نبودم اشک ها خواهد ریخت و با جای نیش هایم عشق بازی ها خواهد کرد. یک روز صبح زود، پیش از بیدار شدن غنچه ها، بی صدا به سمت باغچه های جنوبی پرواز خواهم کرد.

در جست وجوی چیز متفاوتی آن بیرون نیستم و هیچ ایده ای از حوادث احتمالی ندارم. شاید در باغچه ی پایین دست، گوشه ای باشد پراز یاس های سفید نوبالغ، که با عطر محرکشان احساس غیرقابل تحملی درونم ایجاد کنند!


{از همه چیز لذت ببر، اما هرگز به چیزی وابسته نشو. اجازه بده عاشقت شوند، برایت بمیرند، اما هرگز اجازه نده دلبسته شوی که چیزی جز نیش های دردناک مرگ انتظارت را نمی کشند – از یادداشت های پراکنده ی زنبور ناعسل 22 اسفند 1386}

لینک نوشته

!
هرگز حاضر نیستم عضو جایی باشم که حاضر است آدمی مثل من را به عضویت قبول کند.

 وودی آلن

لینک نوشته

و خدا یی که همین نزدیکی است .

و خدا یی که همین نزدیکی است .

سر کلاس هی چشم هایم را می بستم . وقتی که چشم های خود را می بندم . او از زیر عینک قشنگش نگاهم می کند. عینک خدا گرد و خیلی بزرگ است . و ریش های بلند و سفید دارد . معصومه می گوید : تو که چشم هایت بسته است . چه جوری می دانی ؟ اما من می دانم . محسن که برادر بزرگتر من است . می گوید : همه ی انسان ها و حیوان ها و حتی چیزها ی دیگر بنده ی خدا هستند و خدا همه ی بنده هایش را دوست دارد ، و به آنها نگاه می کند ، و حرف های آنها را می شنود . محسن یک شعری بلد است . که در آن می گوید : و خدایی که همین نزدیکی است . یعنی که خدا همه جا ها است . حتی کنار برگ های گلدان . پدر بیش تر می گفت : خدا توی قلب آدم ها است . اما چهار شنبه ی هفته ی پیش برای دیدن خدا رفت به شهر مکـّه . مامان را هم برد . من به او گفتم : خدا این جا هم هست . امّا ، او فقط خندید . محسن می گوید : آن جا ، خدا چند تا کلاس مهم گذاشته است . و بنده هایش را دعوت می کند . که چیزهای خوب به آنها یاد بدهد . دیشب که مامان زنگ زد . به او گفتم که دلم برای او تنگ شده است . اما از سوقاتی ها سئوال نکردم . چون محسن تمامشان را به من گفته بود . فردا قرار است ، که مریم جون آخرین درس کتاب بخوانیم را هم درس بدهد . و بعد درس ها را یکی یکی دوره کنیم . من می توانم همه ی کلمه ها را بخوانم و بنویسم . اما کتاب دینی و ریاضی هنوز تمام نیست . این بود خاطره ی شنبه ی من .

لینک نوشته

متروک ترین نقطه دنیا!

متروک ترین نقطه دنیا!

برجک نیمه مخروبه ی سه مُلـُق، با ارتفاع 4 متر و شصت هفتاد سانت از متروک ترین نقاط دنیاست! شواهد باستان شناسی و انسان شناسی نشان می دهند حداقل از حدود دو دهه قبل انسانی به این محل پا نگذاشته است! سطح ایوان رویی آن، طبق محاسبات من در حدود 21 متر مربع است . دو حفره در قسمت شرقی وجود دارد که احتمالا در گذشته ای دور ایوان را از طریق پلکانی به طبقه ی همکف مرتبط می کرده...

□□□

 

بوی کتری سوخته و چای شش بار دم! و پوریا که با دسته کارت توی دستش بی هدف بور می زند.

-          خوب مسخره بیا بازی کنیم دیگه!

«پوریا یک بی شعور واقعی است. اگر یک دسته ورق بهش بدهند دیگر همه ی نیازهایش ارضا شده است! از دنیا هیچی نمی خواهد. چون هیچی نمی فهمد. با او که هستم کمتر احساس بدبختی می کنم»:

-          پیله می کنی ها! گفتم از حکم سه نفری خوشم نمیاد!

-          می خوای برم جلوی یکی از این گشتی ها رو بگیرم؟ شاید پایه بود! من که هزار بار بهت گفتم این پسره پیام را هم قاطیش کنیم. هم بچه مایه است، هم تو آداب معاشرت یاد می گرفتی. دیگه هر دفعه عزای پول برگشت را هم نداشتیم.

«اسمش ماشاء الله است ولی خودش گذاشته پیام! پسر بدی نیست و باش مشکلی ندارم ولی خوب، اگه او میامد دیگر این جا خالی از سکنه نبود!»

□□□

 

صبح، ساعتم که زنگ زد... بر عکس هرروز سریع پریدم...!

یک لکه ی بزرگ شیری رنگ قسمت جلوی شلوار! بعد 5 ماه زندگی تو این برهوت هنوز ولم نمی کنند.

عروسکان لوند با مانتوهای تنگ و کوتاه ، لبخند مهتاب همسایه کادوپیچ در عطر سکسی گرل... ته دلم یک چیز هوایی شده است. نه شک نکن، هنوزم از توالی مسخره ی نرمی اندام محبوبه با سوز دعای کمیل شب پنج شنبه حالم به هم می خورد. ولی سایه ها رهایم نمی کنند...

□□□

 

ستاره های گرد و قلنبه، مثل همیشه، سقف یکدست کویر را سوراخ سوراخ کرده اند و ماه نه از حیا که از حقارت نیمی از چهره ی وصله پینه شده اش را زیر یک کرب ناز سیاه بی قواره مخفی کرده است...

بی حوصله دفتر س و شعرهای سعید را برداشتم، اون اولا که مسخره ام می کردند. حالا هر کدام یک چیزی می نویسند:

[... نازنین چرا من تو را می خواهم و تو او را؟ اویی که تو را نمی خواهد! چرا هر چیز جای خودش نیست؟ چرا می توانم همه را شیفته کنم جز تو؟]

«سعید مظهر یک منوگامی کامل است. فکر می کند آسمان جر خورده است و فقط همین دختره افتاده پایین. حالا هم که قالش گذاشته، این دیوانه سیاه پوشیده است.»

[روزگار غریبیست نازنین...! تو چه داری که در کسی نیافتم؟ و من چه نداشتم که دیگری داشت؟]

[...چرا پیش من آمدی؟ با من درد دل کردی؟ مگر من می توانستم کمکت نکنم؟ و حال هر چه شده باشد مگر میتوانم خودم را ببخشم؟]

□□□

 

مطمئن بودم لبه های برج مانع دید آتش از بیرون می شود، ولی باز هم به اصرار سعید دورش را پوشاندیم.

-          ولی من بازم می گویم یک داره ما را می پاید!

-          باز حس ششم سعید راه افتاده!

دمپایی لخه ی دست سازش را زد تو صورتم. آمدم جوابش را بدهم که ناگاه صدای ایست، بی حرکت، دست ها روی سر، محاصره، شلیک

...

سروان باحالی بود زیاد اذیتمون نکرد. همچین که فهمید دانشجوییم با هامون اخت شد. ولی سه تایی کف کرده بودیم. یارو از بوی آتیشمون فهمیده بود تریاک کشیدیم!

-          چی می خونید؟

-          باستان شناسی.

-          اینجا چی کار می کنید؟ این وقت شب؟

برایش توضیح دادیم که بسوزد پدر فقر! ماشین نداریم، تا بعد غروب آفتاب حفاری داریم، باید دوباره فردا بیایم همین جا و یک دو جین چرت و پرت دیگر.

-          می دانید این برجک قبلا پست ژاندارمری بوده؟

چشم باز غیب می گفت.

-          می دانید چه بر سرش آمده است؟

-          این طور که معلومه سوخته است در یک آتش سوزی یا...

-          یک انفجار! افراد کریم خان - سر کرده ی قاچاقچی ها اوایل انقلاب - با آرپیجی زدندش.

خیلی ترساندمان. کلی از خاطرات نه چندان جالبش با قاچاقچی ها گفت، کلی هم اندرز داد. البته نصفش را که باور نکردیم. نصف نصفش را هم فراموش کردیم. بقیه را هم کی حال داشت آویزه گوش کند!

□□□

 

خاطره ها خیلی زود بوی کهنگی می گیرند. و همه چیزهای جدید هر چند شگرف و متفاوت به سرعت تبدیل به عادت های روزمره ی زندگی می شوند. روزی که نتیجه ی کنکور آمد، هیچکس باورش نمی شد من راهی زابل شوم، آن هم باستان شناسی. خیلی از من خنگ ترها تهران قبول شدند. فرید قسم می خورد:

-          خودم توی سایت دیدم رتبه اش 666 شده است. حتما کد رشته ها را اشتباه کرده...

خودم که ساکت بودم و هیچی نمی گفتم. بچه ها می گفتند شوکه شده است!

هنوز هم شوکه ام!

هوای کویر چنان آرامشی را در ریه هایت وارد می کند که از آن کریستال های لعنتی هم اعتیاد آورتر است.

وقتی به عظمتی شهری که در کنارم خوابیده فکر می کنم و تمدنی که این زیر مدفون شده است، اصلا از این که باستان شناسی زابل را بالاتر از 98 تا انتخاب دیگر زدم پشیمان نیستم.

□□□

 

شهر سوخته (Burned City) در ۵۶ کیلومتری زابل، در استان سیستان و بلوچستان و در حاشیه جاده زابل - زاهدان واقع شده است. این شهر در ۳۲۰۰ سال قبل از میلاد پایه گذاری شده و مردمش در چهار دوره بین سال‌های ۳۲۰۰ تا ۱۸۰۰ قبل از میلاد در آن سکونت داشته اند.

بر مبنای یافته‌های باستان شناسان شهر سوخته ۱۵۱ هکتار وسعت دارد و دارای پنج بخش مسکونی، بخش‌های مرکزی، منطقه صنعتی، بناهای یادمانی و گورستان است که به صورت تپه‌های متوالی و چسبیده به هم واقع شده اند.

شهر سوخته دارای تشكيلات منظم و مرتبی بوده است. آثار باقی مانده نشان دهنده اين امر است كه در اين شهر طی هزاره سوم پيش از ميلاد، دارای يك نظام مرتب و منظم آبرسانی،تخليه فاضلاب ودانش پزشكی فوق العاده بوده است.از سوي ديگر پيدا شدن تنها لوح نوشته دوران آغاز ايلامی اين شهر،همراه با آثار مهرها ، نشان از ارتباطات تجاری و كنترل اقتصادی منطقه از سوی اين جامعه دارد (1).

□□□

 

امروز هیچ اتفاق مهمی نیافتاد. در مورد چیز خاصی هم فکر نکردم و موضوعی برای نوشتن ندارم. حوصله هم ندارم، اما نوشتم تا عادت از سرم نپرد. نمی دانم این نظم آهنین که به خود تحمیل کرده ام، چه سودی خواهد داشت. بعید می دانم روزی برای مرور به صفحات گذشته بازگردم. ارزش چاپ و نشر یا حتی توصیه به دیگران را هم ندارد تا عبرتی برای سایرین شود!

شاید تنها همین حس ساده و سبک بعد از نوشتن کافی باشد. سوم ابتدایی که بودیم، آقا معلم مجبورمان می کرد دفتر خاطرات روزانه داشته باشیم. با این که همیشه قبل و بعد نوشتن کلی نق می زدم. اما یک چیزی ته دلم همیشه راضی بود.

□□□

 

پنج ماه و یازده روز است که تهران نرفته ام. حتی دوازده روز تعطیلی بین دو ترم را هم ترجیح دادم با سکوت خوابگاه کنار بیایم. و سفارشات دستمال کشی بچه ها را انجام بدهم. پیله های مامان- بابا را میشود پای تلفن رفع رجوع کرد. بقیه ای هم که فعلا در کار نیست.

پوریا امروز رفت کرمان. پسره ی بی شعور از الان واسه ی عید تعطیل کرده است. این ترم دوتا درسش را افتاد. فکر کنم می خواهد کاردانی را هفت هشت ترمی تمام کند.

هنوز خیلی زود است که بخواهم برای برگشتن هوایی بشوم. ترجیح می دهم عید را هم همین جا کنار تمدن غارت شده ام بمانم.

 

1-       در نوشتن این بند از داستان  از اطلاعات ویکی پدیا و وبلاگ سرزمین پارسیان استفاده شده است.

لینک نوشته

پست موقت

گل زرد و گل زرد و گل زرد

بیا با هم بنالیم از سر درد

عنان تا در کف نامردمان است

ستم با مرد خواهد کرد نامرد

هـ.الف.سایه
لینک نوشته

فوق محرمانه

فوق محرمانه

سند شماره ی 98701BE95                                       یازدهم ژانویه 2008

جک فردریکسون مأمور ارشد سازمان جاسوسی امریکا ناپدید شد.

او روز سه شنبه دوم اکتبر سال 2007 وارد ایران شده بود. جک در ژوئن 1983 به عضویت CIA در آمد. او در سال های جنگ سرد نقش مهمی در تضعیف ساختارهای اقتصادی اتحاد جماهیر شوروی داشت. مامور فردریکسون سابقه فعالیت در ماموریت های ویژه ی CIA در  افغانستان، عراق و قزاقستان را  هم دارد.

تخصص اصلی جک ایجاداختلال و  بی نظمی در سازمان های اداری و اقتصادی کشورهای هدف بوده است. چنان که با تضعیف زیرساخت ها زمینه برای اقدامات نظامی،  فشارهای دیپلماتیک خارجی یا انقلاب های سیاسی داخلی فراهم آید. در آخرین گزارش او مربوط به چهارشنبه نهم ژانویه 2008 آمده است:

«... من - جک فردریکسون- اعلام می کنم کشور ایده آل برای باقی زندگی خود را یافتم و طی این گزارش استعفای خود را از سازمان جاسوسی امریکا اعلام می کنم...»

تاکنون تمام تلاش های این سازمان برای یافتن نشانی از جک فردریکسون بی نتیجه بوده است.

لینک نوشته

مشق سوم

حسن التــّعلیل

لب هایش را جمع کرده بود و نخودی می خندید. انگار که دندان مصنوعی داشت و می ترسید کسی بفهمد!

-          اینقدر از آدم افاده ای بدم می آید! خوب یعنی که چی اسم مستعار انتخاب می کنی؟

-          جالب این جاست آدرس وبلاگش را به همه می دهد. اگر قرار است بشناسندت، چرا اسم مستعار انتخاب می کنی؟

انگشتش را روی قرقره ی موس قرار داده بود و صفحه ی وب را بالا و پایین می برد.

-          مهناز، تو هم روی اعصاب آدمی ها! بگذار ببینم چی نوشته است؟!

مهناز در حالی که روی صندلی گردان چرخ می خورد، صفحه ی جدیدی را باز کرد:

-          ولش کن. صبر کن، الان وبلاگ سعید میرزایی را می آورم. وقتی ازش آدرس گرفتم کلی ذوق کرد.

-          اونم که یک تخته کم دارد. تو هم چه کارهایی می کنی ها!

...ولی بد هم نشد یک کم می خندیم...
لینک نوشته

احمقانه های من

احمقانه های من

حدود 15 ماه پیش که دیدمش – در اوج افسردگی و سرخوردگی – فکر نمی کردم این گفت و گوی کوتاه این قدر بر روی زندگی ام تاثیر بگذارد.

ظاهر عجیب و غریبی داشت. شاید اگر حال عادی داشتم، هرگز سر صحبت باز نمی شد. اما در آن شرایط بی نهایت نیاز به گوش داشتم، صرف آن که حرف بزنم و سر تکان بدهد. خوب ساعت 1:15 یک شب پاییزی در گوشه ی یک پارک محلی نباید انتظار یک روانشناس حاذق با ظاهر آراسته و کلی عکس و مدل داشت.

مرد میانسالی بود با موهای سیاه و سفید و خاکستری، پالتویی بلند و بی نهایت کهنه، که شالگردن نخ کش شده ای یقه ی شل و ولش را پوشانده بود. بینی ظریف و نوک تیزی داشت که عینک کلفت و سنگینی را بی رحمانه تحمل می کرد و دندان هایش که سفید و درخشان، اما یکی در میان به طرز جالبی روی فکش مستقر شده بود. طوری که کمبود دندان هر فک با دندان فک مقابل پر می شد!

اولین جمله اش یادم نمی رود: «انگار چیزهای زیادی برای اندیشیدن داری!»

و بعد آن، چیزهای زیادی گفتم و گفت و به دلایل زیادی یادم نیست. اما هنگام رفتنش حس کردم زیر رو شدم. مفاهیم زیادی در ذهنم ایجاد شده بود و جست و جویی جدید آغاز، هنگامی که گفت: «هیچ وقت با فکرکردن به هیچ چیز با ارزش تری نمی رسی.  اگر در جست و جوی آرامشی تنها سعی کن احمق باشی. انسان ها به میزان حماقتشان از زندگی لذت می برند.»

"و این، شروع زندگی جدید من بود."

ساعت را نگاه کردم حدود 3 بامداد بود. هنوز از خلسه خارج نشده بودم که متوجه اولین اشتباه شدم. نمی دانم چه طور ولی شدم. ساعت! یک آدم احمق نیازی به ساعت ندارد. زمان یعنی فکر و برنامه ریزی. پرتش کردم. به سمت یک ظرف فلزی زباله که درونش هم نیافتاد. اما لذت عجیبی درونم را پر کرد، مثل یک کش و قوس بعد خواب بعد از ظهر.

همین طور که از این حس تازه یافته سرشار می شدم و بی هدف مسیر کوچه های تاریک نیمه شب را طی می کردم، شک عجیبی به ذهنم رخنه کرد: «سال ها بود که از در بند زمان بودن خسته شده بودم و از سنگینی آن ساعت ذق به تنگ آمده بودم پس این رفتار من نه حماقت که بروز یک میل قدیمی ارضاء نشده بود!» همین وشاید دو سه خط بیشتر، کافی بود تا لذت جدید مرا تباه کند.

کمی جلوتر و در راه بازگشت، گربه ای دیدم سفید با رگه های سیاه در نهایت زیبایی. چنان که از ته دل محبت عمیقی نسبت به او حس کردم. بالاخص که گربه نیز چنان رام و دلبرانه دور من می چرخید و می رقصید که انسان را در اندیشه ای دور فرو می برد. ناگهان و بدون فکر قبلی، با تمام وجود چنان لگدی به پهلویش زدم که با ناله ی عجیبی کنار دیوار افتاد. حتی به سمتش نرفتم و او را با دردش و خود را با لذت بازیافته ام تنها گذاشتم. به انتهای کوچه نرسیده بودم که یاد تمایلات نوجوانی ام افتادم. چقدر دوست داشتم دیکتاتور شوم! از این که بکشم و شکنجه بدهم. ناله و فریاد و التماس بشنوم، حتی یادم آمد چند روز مانده به تولد عزیزترین هایم شروع می کردم به آزار و اذیتشان... پس این هم نمی توانست کاری احمقانه باشد. شاید کمی ضد اخلاقی و ناجوانمردانه بود ولی احمقانه نه!

آن شب تا نزدیکی صبح خوابم نبرد. فایل مربوط به حسابرسی شرکت را که 2 هفته کار مداوم برده بود پاک کردم. با همسر سابقم تماس گرفتم و تمام فحش هایی که بلد بودم را نثارش کردم، حتی شب مسواک نزدم و دوباره شام خوردم و شیاف استامینوفن کردم. اما تمام این ها بیش از ساعتی دوام نداشت. من می ماندم و عطشی رو به افزایش.

صبح قبل چای سراغ فرهنگ لغات کوچکم رفتم: «احمق: مرد بی عقل، کم خرد، ساده لوح،...کردنگل!»

چیز زیادی دستگیرم نشد. به نظرم ساده لوحی با حماقت متفاوت بود. اما جهت احتیاط در راه شرکت شناسنامه ام را که رویش نوشته بود در صورت یافتن در صندوق پست بیاندازید به اولین صندوق سپردم. حق با من بود احساسم هم فرق حماقت با ساده لوحی را درک می کرد.

کشیدن یک سیگار گازوئیلی هم تنها از این جهت می توانست کمی احمقانه باشد که با ده دقیقه سرفه ممتد همه حتی کلاغ روی کیوسک فهمیدند من این کاره نیستم. وگرنه اصل مطلب جز یک تنبیه شخصی و یا تجربه ای جدید نبود.

اما باید حماقت تعریفی جامع و دست یافتنی می داشت. به یاد پیرمرد افتادم و سعی کردم چیز احمقانه ای در او بیابم. در این که او یک احمق واقعی بود کوچکترین شکی نداشتم. اما چه چیز در او بود که تا این حد تأثیرش مطلق و غیر قابل تردید بود؟ هیچ چیز مهمی نیافتم. فقط دندان هایش می ماند که آن هم بیشتر مضحک بود تا احمقانه. تصمیم خودم را گرفته بودم از دوست دندان پزشکم خواستم که مطبش را برای آنشب در اختیارم بگذارد...

از دندان های بالا شروع کردم. چهارتا که کشیدم، یادم آمد در کودکی همیشه از دندان پزشک می ترسیدم. پس تصمیم گرفتم فک پایین را بدون بی حسی خلع سلاح کنم. اولی را که کشیدم درد امانم را برید. مقاومت کردم، سومی را که کشیدم حس کردم کاملا سست شدم. بسته ی پنبه را لای دهانم گذاشتم و خوابم برد.

صبح بدون صبحانه با فک بتونه شده بیرونم کرد. فکر کنم برای همیشه! تنها لطفی که به من کرد، به تیمارستان نفرستادم. دیگر همه رانده بودندم. احتمالا در شرکت هم جایگزین شده بودم. هیچ دلبستگی مادی و غیر مادی برایم نمانده بود و این، شاید از دستاوردهای زندگی جدید بود.

عطش من هم چنان وجود داشت و دیگر پاسخی نمی شناختم. 10 ساعت تمام فقط راه رفتم. البته کارهای زیادی هم کردم که هیچ کدام احمقانه نبود...

چرا نمی توانستم در زندگی کاری پیدا کنم که به اندازه کافی احمقانه باشد؟ شاید دلیلش همین وابستگی من به این زندگی نخ نما شده است. شاید بهتر است از همین جا شروع کنم عدم وابستگی به دنیا - یک مرگ احمقانه - به خصوص در این حال که هیچ انگیزه ای برای آن ندارم – می توانست حماقت مطلوب باشد!

به خودم که آمدم، در یک بولوار ساکت و آرام بودم که انگار هرگز اتومبیلی از آن رد نشده بود. حتی آسفالت آن سیاه و یکدست می نمود. در تخیلات خود غرق بودم که صدایی از پشت پیچ بالا آمد. آماده شدم. اتومبیل سیاهی به داخل بولوار پیچید و سرعت گرفت. آنقدر این صحنه معمولی و تکراری بود که لحظه ای دچار تردید شدم. اما به فاصله ی مناسب که رسید پریدم...

تمام تنم له شده بود، خون تیره روی اسفالت می پاشید و خیلی زود لخته می شد. غرق لذتی عمیق شدم که تا مغز استخوان هایم نفوذ می کرد. منتظر بودم، انتظار دیدن عکس العمل راننده تا حسم را تکمیل کند. چراغ ها که خاموش شد، راننده را شناختم. خودش بود پیرمرد توی پارک. احساس شادی غیر منتظره ای کردم! مثل شاگردی که منتظر مهر صدآفرین معلم زیر دفتر مشقش است.

دستش را در شکم جر خورده ام فرو برد و مشتی روده ی پیچ خورده را بیرون آورد و در دستانش فشرد. تمام وجودم از درد ملتهبی سوخت. اما فرای آن لذتی بود متفاوت، که زایل نمی شد. لبخند زد:

-          کافیست که بخواهی احمق باشی، این خود عین حماقت است. تمام آن تعاریف نسبی را دور بریز. همه ی عالم احمقند. حتی انکار این اصل هم حماقت است. وقتی که احمق شدی وقتی ارزشی نداشتی و ادراکت تغییر کرد، دیگر تمام کارهایت احمقانه است. بدون آنکه تلاش کنی!

شالگردنش را دور یقه ی پالتویم انداخت و عینک سنگینش را روی بینی نحیفم گذاشت، رفت و دیگر ندیدمش!

اولین کاری که پس از به هوش آمدن انجام دادم نوشتن ماجرایم بود – البته به سبک خودم: «هر کاری که در جهت گسترش حماقت انجام شود می تواند احمقانه باشد!» و بعد...  

با امشب یک سال و سه ماه است که شب ها در پارک های محلی به انتظار کسانی هستم که چیزهای زیادی برای اندیشیدن دارند.

 

لینک نوشته

فاجعه!

بعضی چیزها هست که در نظرمان زشت می پنداریم  و در مذمتشان سخن ها می رانیم اما حقیقت آن است که از وجودشان لذت می بریم و این را فقط زمانی می فهمیم که...

یک روز صبح که میم از کابوس پریشانش بیدار شد، دید که در تختخوابش به به حشره ی غول پیکری مبدل

نشده است!

او حتی جایش با دختری □□سی که لنگه ی یک گوشواره ی جادویی را داشت عوض نشده بود. تنها چند مدار نورونی در قشر خاکستری مغزش سوخته بود...

میم طبق عادت هر روز ساعت شش صبح بیدار شد، خمیازه ای کشید و عضلاتش را به شیوه ی مجید کوچولو به طول باور نکردن کش داد و سپس به حمام رفت تا آثار افتضاح نیمه شب را از تن و جامه ی خود پاک کند!

اولین اتفاق سر میز صبحانه افتاد. مادر مثل همیشه:

-          این چه وقت دانشگاه رفتنه! الان وقت حمام بود؟

-          چیکار کنم، تمامش تقصیر پژمان است با این فیلم مسخره اش. تمام هیکلم نجس شده بود!

و ازین بدتر توضیح اضافه ای بود که به پرسش خواهر بهت زده اش داد...

دومین انفجار سر کلاس معارف رخ داد:

استاد: شما ردیف چهارم صحبت خاصی دارید؟ اگر چیزی هست بگویید کلاس استفاده کند؟

-          نه، صحبت این بود که شیوه ی تدریس شما بیشتر مناسب جلسات حوزه ی علمیه است تا یک محیط آکادمیک!

شیرین کاری ها یکی پس از دیگری تکرار می شد:

-          مرده ی راه رفتن ان دختره ام. یک چیزی بین اردک و لک لک است!

رنگ محسن پرید: منظورت فاطی است دیگر؟ خوب نیست آدم پشت سر مردم حرف بزند!

مریم سعی می کرد خودش را بی خیال نشان بدهد.

 درحالی که تن صدایش بالاتر می رفت گفت: محسن تو هم IQ از مرغ مگس خوار افریقایی کمتر است! جز مریم در کلاس کی عین اردک راه می رود؟

کم کم داشت می فهمید چه بلایی سرش آمده است. دست خودش نبود، هرچه از ذهنش می گذشت بی کم وکاست به زبان می آورد – شاید شما دوست عزیز که داستان را در فرانسه و کنار برج ایفل یا بر فراز درختان نارگیل جزایر کارائیب می خوانید متوجه عمق فاجعه نشوید ولی اینجا برای چند دقیقه احساس تخلیه مثانه هم احتیاج به 2 دروغ دارید!

بعدازظهر ساعت 6 بود که موبایل میم زنگ زد. و اقای پلیس به بهانه ی موسیقی غیرمجاز گوشی را زیر و رو کرد.

-          آقا چی کار می کنید. تو این گوشی فیلم خانوادگی هست.

-          منظورتان همان فیلم خانوادگیست که ناجوانمردانه از روابط خصوصی بازیگرهای سینما پخش شده است؟

در کلانتری میم مقابل سروان نشسته بود و فکر می کرد.

-          شما جوان های این مملکت هستید و باید طوری رفتار کنید که ما به شما افتخار کنیم. این بار به خاطر پدرتان می گذرم. می دانم خودتان هم پشیمان هستید...

نگاه افسر برگشت به چشم های قلنبه ی میم که زل زده بود به فرم امضاء شده ی روی میز.

شک ندارم که از حرف هایی هم که به مامور پلیس زدید پشیمانید. درسته پسرم؟

-           نه! حرف بی راهی که نزدم. □□سش را کس دیگری می کند، پخشش را یکی دیگر، شما یقه ی ما را می گیرید؟

 

   

صدای اصطکاک شلاق پلاستیکی دی گوشش پیچید:

-          بیست و سه...

لبش از شدت فشاری که بین دندان هایش حس کرد طعم خون گرفته بود. یکدم فحش می داد.

حاضر بود همه چییزش را قربانی کند تا بتواند یک دروغ دیگر بگوید!

لینک نوشته

سفر یک ساعته

سفر یک ساعته

به شبستان های مسجدالحرام که می رسی، بال های شوق چنان سبکت می کنند که از کاروان جدا می شوی و اوج می گیری. همه جای مسجد، چنان برایت آشناست که پشت پیچ و خم ها نمی مانی. به یاد حج اول، سرت را زیر می اندازی و پایت به صحن که می رسد سجده می کنی تا شرطه ها به زور بلندت کنند!

فشار جمعیت و گرمای هوا چندان کلافه ات نمی کنند. قطراتی که روی پیشانیت می لغزند مثل پشت پاهایی که هر چند دقیقه سهوا می خوری لذتی آشنا در دلت احیا می کنند. شوط هفتم هم کمی پس از اتمام دعایت به پایان می رسد. هیجان زده به سمت مقام ابراهیم می روی...

خیلی زودتر از آنچه انتظار داری هفت دور سعی هم به پایان می رسد. احساس می کنی بیست سال جوان شدی. رو به سوی کعبه، خدا را شکر می کنی و تقصیر می کنی، جرعه ای زمزم می نوشی و بعد باید برگردی سراغ قبله!...

خسته اما خشنود، مقابل کعبه نشسته ای و فقط نظاره می کنی. عظمتش سیری ندارد. تمام غصه هایت رخت بر می بندد. باید برگردی، اما دل کندن سخت است...

   

چشمانت را که می گشایی اتاق آشنای روانشناسی مقابل دیدگانت شکل می گیرد. هیپنوتیزور با لبخند عمیقی نگاهت می کند. اندک اندک از حال و هوای سفر یک ساعته خارج می شوی. عرق روی پیشانیت را با پارچه ی سپیدی که در اختیارت می گذارد پاک می کنی. سکوتش منتظر است تو کلام را آغاز کنی. اما ، دوست داری این سکوت قرن ها ادامه یابد.

 

لینک نوشته

مادر دستش را گذاشت روی شانه ام و گفت: ((خیلی از محدوده ات دور شده ای))

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آرشیو موضوعی
مشق

موقت هایی که پاک نشد!

داستانک

داستان کوتاه

آرشیو وبلاگ
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
شهریور 1386
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
خرداد 1385
بهمن 1384
آذر 1384
آبان 1384

پیوندها
متن و ترجمه قرآن
جستوجوگر فارسی
سید مهدی موسوی
غزل های ناب
شعر نو
ماهنامه(حالنامه) آسیب
پاییز
محمد شفیع شفیعی
داوود افشین پور
زهرا معتمدی
امیر مرزبان
شهریار قلی زاده
داستان کوتاه انگلیسی
سجاد علایی
مجتبی نادری
صدرا طباطبایی
فاطمه شیرزاده
مهتاب شب
و دیگر هیچ
سنگ نشان
عباس معروفی
داستان 55 کلمه ای
کم کم هم زیاد است
اسدالله امرایی
کمیته تحقیقات دانشجویی چشم
فاطمه فرهودی
پدرام ارفع
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
:: طراح قالب ::

پیوندهای روزانه
مقدمه وبلاگ
بوزینه بازی
محدوده
وتمام لذت من از زندگی
استحاله
آرشیو پیوندهای روزانه

  RSS  
پرشین وبلاگ

http://www.mediafire.com/?atxcugodz1t